هیچ وقت فکرش را نمی کردم که روزی زیر تابوت بهترین و عزیزترین دوستم بایستم ولی ایستادم ...
هیچ وقت فکرش را نمی کردم جلوی جنازه مهدی عزیزم بایستم و نماز میت بخوانم ولی خواندم ...
هیچ وقت فکرش را نمیکردم که برای مراسم عزیزترینم به مسجد بروم ولی رفتم ...
هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم فکر کنم روزی در عزای مهدی سیاهپوش می شوم اما شدم ...
مهدی جان بی تو اشک و غم و حسرت مهمان من اند ...
تازه ۱۳ روز بود که ۲۷ سالش تمام شده بود . و تازه ۴۵ روز دیگه دخترش پریا ۲ ساله می شود . جمعه اول خرداد ۸۸ نزدیک ظهر بود . وسایلش را به خانه ای که تازه با کلی زحمت ساخته بود برده بود . قرار بود برق منزلش را وصل کند و عصر بعد از شستن منزل یه آنجا نقل مکان کند . نا وارد نبود حدود ۶ سالی می شد که کارش نصب شبکه و خطوط برق بود تازه آن هم برای شرکت برق . اما کسی بالاخره درست نفهمید که چطور با اینکه دستکش دستش بود دچار برق گرفتگی شد و بعد از برق گرفتگی از تیر برق ۵ تا ۶ متری به پایین پرت شد . یک ساعتی هنوز در قید حیات بود اما تلاش کادر پزشکی بیمارستان هم جواب نداد و مهدی عزیز ما پاک پرواز کرد و همه را داغدار کرد ...
فکر اینکه دیگر چشمان نازنینت را نمی بینم و صدای مهربانت را نمی شنوم دیوانه ام می کند . اما چه کنم تقدیرت این بود و هیچ کس را یارای جنگیدن با تقدیر نیست .
مهدی جان مطمئن باش نه داغت کهنه می شود و نه یادت کم رنگ و بدان آنقدر جذبه داشتی که هر کس یکبار تو را دیده در فراقت اشک ریخت ...
نمی توانم فراموش کنم سفرهای سالهای گذشته مان را : یادت میاد کرمانشاه - همدان - غار علی صدر چقدر توی بیستون به شیرین و فرهاد گیر دادی و ما می خندیدیم شمال ماسوله را یادته وای می گفتی چه لذتی داره رانندگی توی جاده اش - وای بازیمان کنار دریای خزر - تصادفمان توی کرمانشاه و تصادفی که نزدیک بود توی منجیل بکنیم و به خیر گذشت و ای کاش نمی گذشت و با هم می رفتیم و اما امام رضا ظرف شستن دو تاییمون یادته هنوز فیلمشو دارم می گفتی اگه بلوتوثش پخش بشه آبرومون میره یادم رفت سه راهی قزوین یادته وقتی از همدان می رفتیم رشت من گفتم نمیام قزوین ...کلی خندیدیم و بعد از یه چایی داغ رفتیم سمت شمال . زیارت اما رضا یادته قربونش برم چقدر حال داد روزی که بر می گشتیم گفتی کاش قسمتمون بشه با هم دوباره بیایم زیارت ولی فقط در حد آرزو ماند . برگشتنی شب اول گرمسار بودیم و شب دوم قم و مسجد مقدس جمکران و جمله معروفت راجع به مسجد مقدس جمکران نه بی خیال نمیگم بین خودمون میمونه داداش گلم . تازه خیلی چیزای دیگه هم هست گم شدن کت و شلوارت توی قوچان - خانوم سرخی همون پیره زنه که توی چالوس ویلاشو اجاره کردیم چقدر سر به سرش گذاشتیم - تا ۲ ساعت رانندگی می کردی می گفتی علی بیا تو بشین من دیگه میرم بخوابم - کارت سوخت علیرضا که خالیش کردیم و........ تا صبح بنویسم خاطراتت تموم نمیشه تازه همه اینها یک طرف فوتبالی که با هم می رفتیم هم یک طرف بیشتر وقتها یا من دنبالت میومدم یا تو دنبال من . تا با هم بودیم که هر دومون می گفتیم بازی رو من از جناح خودم می چرخونم وقتی روبروی هم می افتادیم هم کری داشتیم که کی می تونه کیو دریبل بده و دسته کی بیشتر می بره . یادته بهم می گفتی فامیلیتو عوض کن و هم فامیل من بذار من بهت می گفتم چشم .همه باورشان شده بود که مهدی و علی داداشن و البته که بودیم . دوستی ما ۳ سالی طول کشید ولی ۳۰ سال باهات خاطره دارم .
مهدی عزیزم به خدا خیلی دلم برات تنگ شده نه سر قبرت اومدن آرومم می کنه و نه اشکهام فقط چون میدونم توی خونه ابدیت آروم میگیری و اونقدری برای خودت توشه ذخیره کردی که آخرتت بهتر از دنیات باشه کمی آرامش می یابم .
اما چیزی که همه را ناراحت می کند پریای کوچک و همسر داغدارت است با اینکه همه دیگر هوایشان را دارند اما آنها و ما برای همیشه از مهربانی های تو محروم شدیم ...
خدا روحت را قرین رحمت کند و با بهشتیان همنشین . به حق آبرویی که خریدی از بندگان خدا و نیایشی که با خدا کردی و شب زنده داری که خود شاهدش بودم در کنار مرقد مطهر اما رضا (ع).
و اما حکمت باد رقصاندن درختان نیست بلکه امتحان ریشه هاست . برای ما که خیلی امتحان سختی است . نمی دانم می توانیم دوام بیاریم یا نه ؟
«هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان میداد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها میلنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را
چهارمین بار وقتیکه مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه میکنند.
پنجمین بار آنگاهکه به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باززد و صبر را حمل بر قدرت وتوانی اش دانست.
ششمین بار زمانیکه چهرهای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمیدانست آن چهره، یکی از نقابهای خود اوست.
و
هفتمینبار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.»
سلام
یه روز دوست خوبم مجتبی خان بهم گفت می دونم یه روزی برمی گردی حتی اگه شده با یه نام دیگه و با یه وبلاگ جدید ...
البته پافشاری های برادر عزیزم آقای زارعی هم مزید بر علت شد و البته از علاقه خودم هم نسبت به نوشتن نمی شود گذشت ...
من برگشتم البته خیلی راسخ تر و قوی تر از گذشته و امیدوارم همه دوستانی که تا الان مرا یاری کرده اند همچنان کنارم باشند ...
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم
عشق را زنده نگه دار که برمی گردم
دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است
تکیه کن بر تن دیوار که برمی گردم
بس کن این سرزنش رفتی بد کردی را
دست از این خاطره بردار که برمی گردم
گفته بودی که به شب چشم به راهم بودی
به همان دیده ی بیدار که برمی گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم... ( امیرحامد اعتصام )
نمی خواستم حالا حالاها مطلبی بنویسم اما یه موضوعی پیش اومد که نتونستم از اون بگذرم
روز شنبه با یکی از دوستان برای زیارت مقبره محمد بن زید( از یاران امام محمد باقر(ع) ،امام صادق (ع) و امام موسی کاظم (ع) به شهرستان گتوند رفتیم .
در بین راه با این دوستم که او هم چون من دوستتدار ادبیات است راجع به دکتر قیصر امین پور صحبت می کردیم و گفتیم حتما برای زیارت و عرض ارادت و قرائت فاتحه سری به مقبره این شاعر عزیز کشورمان می زنیم .
ابتدای گتوند که می رسی روی یک پرده نوشته شده :
مقبره دکتر قیصر امین پور - اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان گتوند
به قول عادل فردوسی پور عکسها اونقدر گویا هست که نیازی به هیچ حرفی نیست
فقط آیا واقعا این مقبره در حالیکه یکسال از مرگ این مرد بزرگ می گذرد در حد نام ایشان و در حد خدمات ایشان که برای زبان فارسی انجام داده است ؟؟؟ ایکاش می شد با مسئولان شهرستان یا استان و یا حتی کشور در این مورد صحبت کرد ...
البته با عرض پوزش از اینکه کیفیت عکسها پایین است . چون اول اینکه هوا ابری بود و دوم اینکه دوربین من در منزل جا مانده بود و مجبور شدم با دوربین موبایل عکس بگیرم ...
برای همیشه...
نمی دونم چی شد که مثل تمام تصمیمات زندگیم یک تصمیم یک باره ای گرفتم و می خوام دیگه آپ نکنم ...
و شایدم یه روزی برگشتم...
و تا اون روز خداحافظ همه دوستان و آرزوي سلامتي براي شما ...
خداحافظ ...
در یک اقلیم دو پادشاه نگنجد ...
در یک دل دو معشوق نشاید ...
دل یا جای خداست یا جای دنیا ...
یا باید خدا را فروخت و یا دنیا را ...
داشتن خدا و دنیا شاید محال باشد اما خدا و عشق ...
و شیطان و هوس تنها پادشاهانی هستند که می توانند در یک سرزمین فرمانروایی کنند ...
****************************************************************
امسال را با نام و یاد خدا و در جوار مقدس حضرت محمد بن موسی بن جعفر .ع. (سبزقبا)
برادر امام رضا(ع) شروع کردم و با نام و یاد خدا به پایان می رسانم ...
می خواستم سال تحویل امسال کنار امام غریب باشم اما قسمت نبود و دوباره چون چند سال گذشته در حین پابوسی و زیارت برادر بزرگوارش خواهم بود در هنگام تحویل سال نو ...
سال پر از فراز و نشیب برایم بود اما با همه تلخی های فراوانی که داشت به پایان رسید و یا بهتر است بگویم به پایان می رسد و سالی دیگر هم گذشت و معلوم نیست عید دیگر هم باشیم یا نه و البته این مهم نیست مهم این است که نامت همیشه بماند نه این جسم خاکی که باید به خاک برود ...
تجربه های خوبی کسب کردم هر چند به قول یکی از دوستان کسب تجربه همیشه همراه هزینه است اما من از پرداخت این هزینه ها خیلی خوشحالم ...
امیدوارم عمری باقی باشد تا بار دیگر بتوانم در خدمت دوستان باشم...
پیشاپیش سال نو مبارک و با آرزوی زندگی سبز و خرمی برای همه ...
تو شب تولدت قلبمو هدیه ات می کنم
واسه آرامش تو به دوریت عادت می کنم
یه سبد رازقی از دشت جنون باز میارم
توی گلدون دو دستت دونه دونه می کارم
واسه تو لباسی از عشق و محبت می دوزم
روی جاده دلم جای پاهاتو می بوسم
یه سرود ناب ناب برای اسمت می سازم
تموم دار و ندارمو به چشمت می بازم
برای اومدنت جاده رو جارو می کنم
روی بال باد تو دشتا عطرتو بو می کنم
برای عبورت از من با تنم یه پل می سازم
من می شم راز نهفته ، تو می شی کلید رازم
تقدیم به s هديه ناقابل روز تولدت - اول اسفندماه
( شعر از : امير منصوري )
شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه اوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین!شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین!
تعطیلات نوروز سال ۸۵ بود که با نشریه امتداد آشنا شدم
البته توسط یکی از دوستان که به زیارت مناطق جنگی جنوب رفته بود
نشریه امتداد (ماهنامه راهیان نور،فرهنگ ، هنر و ادبیات مقاومت ) یک نشریه کامل و زیباست البته برای کسانی که دوست دارند بدانند در ۸ سال جنگ تحمیلی چه گذشت ...
من یک اشتراک ۴ ساله دارم که تقریبا ۲۰ ماه از آن سپری شده است .
به دوستانی که دوست دارند مطالب ، خاطرات و از جان گذشتگی های دفاع مقدسیها را بخوانند پیشنهاد می کنم یا از وبلاگ ( وب گاه ) نشریه دیدن کنند یا مشترک دریافت نشریه شوند ...
آدرس اینترنتی : http://www.emtedad.ir/
پست الکترونیکی: info@emtedad.ir
آدرس پستی : قم - صندوق پستی ۹۵۸-۳۷۱۸۵
تلفن امور مشترکین ۲۹۰۹۶۴۰ ۰۲۵۱
نیکوس کازانتزاکیس ( نویسنده یونانی ) تعریف می کند در کودکی ، پیله کرم ابریشمی را
روی درختی می یابد ، درست زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج ب
شود . کمی منتظر می ماند ، اما سر انجام - چون خروج پروانه طول می کشد - تصمیم می
گیرد به این فرایند شتاب ببخشد .
با حرارت دهانش پیله را گرم می کند ، اما بالهایش هنوز بسته اند و کمی بعد ، می میرد .
کازانتزاکیس می گوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن
نمی دانستم . آن جنازه کوچک ، تا به امروز ، یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم
بوده . اما همان جنازه باعث شد بفهمم که فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد :
فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان .
بردباری لازم است ،
نیز انتظار زمان موعود را کشیدن
و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است ...
کربلا کعبه عشقه
کربلا قلب زمینه
آرزومون دیدنه
گلدسته های نازنینه
...
کربلا قشنگ ترین شهر خدا ما که ندیدیم فقط شنیدیم حسرت کشیدیم
هر چی عشقه آخرش توی کربلاست ما که ندیدیم فقط شنیدیم حسرت کشیدیم
ما شناسنامه هامون صادره از کربلاست
نقشه کربلا نقش رو قلب ماست
نقش مهر یا حسین روی پیشونیمونه





