یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت : آقا سفره خالی می خرید ؟!
نماز و روزه هاتون قبول
امروز از تعطیلی استفاده کردم و نزدیک ظهر برای زیارت یه مکان زیارتی که خارج از شهر بود رفتم.
هوای خوزستان که مثل همیشه گرمه ـ بخصوص الان که به اصطلاح خرما پزونه و شرجی ـ جاده هم شکر خدا خلوت . توی راه یه چیزی توجهم را جلب کرد و با همه گرمی هوا ماشینو پارک کردم و دو تا عکس ازش گرفتم تا شما هم ببینید وقتی امکانات زیاد باشه و به راحتی در دسترس قرار بگیره چقدر خوبه و آدم اسایش داره !
فقط اینقدر بگم که عکسها مربوط به نمایندگی فروش کارت شارژ ایرانسل و همراه اوله . هر چند که انگار به خاطر روز جمعه ای امروز اینجا هم تعطیله ...
خودتون ببینید بهتره :
من به تنهایی یک چلچله
در کنج قفس
بند بند وجودم
همه در حسرت یک پرواز است
من به پرواز نمی اندیشم
به تو می اندیشم
که تو زیبا تر از اندیشه یک پروازی ...
هنگامی که غروب می آید
دل از یاد تو می نالد
و چشم از غم تو می سوزد
باران اشک بر گونه هایم جای می گردد
و نسیم
نامت را در گوشم زمزمه
می کند ...
کبوتر مهربان :
آخر بگو چرا از این دیار نامهربان زود رفتی ... ؟
می دانی
ما را در انبوه نبودنت تا ابد سوزاندی ... ؟
دوری تو را تحملی نیست
اندکی صبر
دل دیوانه ی من ...
من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید ...
سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
سازکم با من گفت :
هر کجا لرزیدی
از سفر ترسیدی
تو بگو از ته دل :
من خدا را دارم
من و سازم چندیست که فقط با اوئیم ...
سلام
مهدی
عزیزم
آلبوم خاطره هایمان را ورق می زدم چند تا عکس
رو گذاشتم که هر وقت بیام اینجا ببینم واینجا هم کنارت باشم
...
این عکس رو وقتی سال ۸۵ مسافرت قم بودیم
گرفتیم . یادته من می خواستم بخوابم و تو هم اومدی و توی بغلم خوابیدی
...
![]()
فکرشو هم نمی کردی که روزی عکسی که شب عروسیت گرفته بودی بیارنش سر قبرت ...
اینم خونه ات که حتی یه شب هم توش نخوابیدی ...
از روزی که زیر خاک رفتی تا اربعینت روزی
دوبار به دیدنت اومدم اما داغت کمتر که نشد هیچ بلکه عذاب نبودنت بیشتر شد و جای
خالیت بیشتر حس میشه
**********************************************************************
اینم سنگ قبرت و شعر روی اون :
حاصل قامت تو باعث بالیدن بود با همه ساختنت ، آخر فهمیدن بود
فارغ البال کجا بار سفر می بستی پریا چشم به در منتظر دیدن بود
*********************************************************************
جوانی رفتم از دنیا هزاران آرزو در دل به زیر خاک کردم من به جای زندگی منزل
شبی که بود فردایش برایم روز خوشحالی اجل امد به بالینم فرو رفتم به زیر گل
*********************************************************************
اینم پریا کوچولو
هیچ وقت فکرش را نمی کردم که روزی زیر تابوت بهترین و عزیزترین دوستم بایستم ولی ایستادم ...
هیچ وقت فکرش را نمی کردم جلوی جنازه مهدی عزیزم بایستم و نماز میت بخوانم ولی خواندم ...
هیچ وقت فکرش را نمیکردم که برای مراسم عزیزترینم به مسجد بروم ولی رفتم ...
هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم فکر کنم روزی در عزای مهدی سیاهپوش می شوم اما شدم ...
مهدی جان بی تو اشک و غم و حسرت مهمان من اند ...
تازه ۱۳ روز بود که ۲۷ سالش تمام شده بود . و تازه ۴۵ روز دیگه دخترش پریا ۲ ساله می شود . جمعه اول خرداد ۸۸ نزدیک ظهر بود . وسایلش را به خانه ای که تازه با کلی زحمت ساخته بود برده بود . قرار بود برق منزلش را وصل کند و عصر بعد از شستن منزل یه آنجا نقل مکان کند . نا وارد نبود حدود ۶ سالی می شد که کارش نصب شبکه و خطوط برق بود تازه آن هم برای شرکت برق . اما کسی بالاخره درست نفهمید که چطور با اینکه دستکش دستش بود دچار برق گرفتگی شد و بعد از برق گرفتگی از تیر برق ۵ تا ۶ متری به پایین پرت شد . یک ساعتی هنوز در قید حیات بود اما تلاش کادر پزشکی بیمارستان هم جواب نداد و مهدی عزیز ما پاک پرواز کرد و همه را داغدار کرد ...
فکر اینکه دیگر چشمان نازنینت را نمی بینم و صدای مهربانت را نمی شنوم دیوانه ام می کند . اما چه کنم تقدیرت این بود و هیچ کس را یارای جنگیدن با تقدیر نیست .
مهدی جان مطمئن باش نه داغت کهنه می شود و نه یادت کم رنگ و بدان آنقدر جذبه داشتی که هر کس یکبار تو را دیده در فراقت اشک ریخت ...
نمی توانم فراموش کنم سفرهای سالهای گذشته مان را : یادت میاد کرمانشاه - همدان - غار علی صدر چقدر توی بیستون به شیرین و فرهاد گیر دادی و ما می خندیدیم شمال ماسوله را یادته وای می گفتی چه لذتی داره رانندگی توی جاده اش - وای بازیمان کنار دریای خزر - تصادفمان توی کرمانشاه و تصادفی که نزدیک بود توی منجیل بکنیم و به خیر گذشت و ای کاش نمی گذشت و با هم می رفتیم و اما امام رضا ظرف شستن دو تاییمون یادته هنوز فیلمشو دارم می گفتی اگه بلوتوثش پخش بشه آبرومون میره یادم رفت سه راهی قزوین یادته وقتی از همدان می رفتیم رشت من گفتم نمیام قزوین ...کلی خندیدیم و بعد از یه چایی داغ رفتیم سمت شمال . زیارت اما رضا یادته قربونش برم چقدر حال داد روزی که بر می گشتیم گفتی کاش قسمتمون بشه با هم دوباره بیایم زیارت ولی فقط در حد آرزو ماند . برگشتنی شب اول گرمسار بودیم و شب دوم قم و مسجد مقدس جمکران و جمله معروفت راجع به مسجد مقدس جمکران نه بی خیال نمیگم بین خودمون میمونه داداش گلم . تازه خیلی چیزای دیگه هم هست گم شدن کت و شلوارت توی قوچان - خانوم سرخی همون پیره زنه که توی چالوس ویلاشو اجاره کردیم چقدر سر به سرش گذاشتیم - تا ۲ ساعت رانندگی می کردی می گفتی علی بیا تو بشین من دیگه میرم بخوابم - کارت سوخت علیرضا که خالیش کردیم و........ تا صبح بنویسم خاطراتت تموم نمیشه تازه همه اینها یک طرف فوتبالی که با هم می رفتیم هم یک طرف بیشتر وقتها یا من دنبالت میومدم یا تو دنبال من . تا با هم بودیم که هر دومون می گفتیم بازی رو من از جناح خودم می چرخونم وقتی روبروی هم می افتادیم هم کری داشتیم که کی می تونه کیو دریبل بده و تیم کی بیشتر می بره . یادته بهم می گفتی فامیلیتو عوض کن و هم فامیل من بذار من بهت می گفتم چشم .همه باورشان شده بود که مهدی و علی داداشن و البته که بودیم . دوستی ما ۳ سالی طول کشید ولی ۳۰ سال باهات خاطره دارم .
مهدی عزیزم به خدا خیلی دلم برات تنگ شده نه سر قبرت اومدن آرومم می کنه و نه اشکهام فقط چون میدونم توی خونه ابدیت آروم میگیری و اونقدری برای خودت توشه ذخیره کردی که آخرتت بهتر از دنیات باشه کمی آرامش می یابم .
اما چیزی که همه را ناراحت می کند پریای کوچک و همسر داغدارت است با اینکه همه دیگر هوایشان را دارند اما آنها و ما برای همیشه از مهربانی های تو محروم شدیم ...
خدا روحت را قرین رحمت کند و با بهشتیان همنشین . به حق آبرویی که خریدی از بندگان خدا و نیایشی که با خدا کردی و شب زنده داری که خود شاهدش بودم در کنار مرقد مطهر اما رضا (ع).
و اما حکمت باد رقصاندن برگها نیست امتحان ریشه هاست . برای ما که خیلی امتحان سختی است . نمی دانم می توانیم دوام بیاریم یا نه ؟
«هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان میداد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها میلنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را
چهارمین بار وقتیکه مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه میکنند.
پنجمین بار آنگاهکه به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باززد و صبر را حمل بر قدرت وتوانی اش دانست.
ششمین بار زمانیکه چهرهای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمیدانست آن چهره، یکی از نقابهای خود اوست.
و
هفتمینبار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.»
سلام
یه روز دوست خوبم مجتبی خان بهم گفت می دونم یه روزی برمی گردی حتی اگه شده با یه نام دیگه و با یه وبلاگ جدید ...
البته پافشاری های برادر عزیزم آقای زارعی هم مزید بر علت شد و البته از علاقه خودم هم نسبت به نوشتن نمی شود گذشت ...
من برگشتم البته خیلی راسخ تر و قوی تر از گذشته و امیدوارم همه دوستانی که تا الان مرا یاری کرده اند همچنان کنارم باشند ...
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم
عشق را زنده نگه دار که برمی گردم
دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است
تکیه کن بر تن دیوار که برمی گردم
بس کن این سرزنش رفتی بد کردی را
دست از این خاطره بردار که برمی گردم
گفته بودی که به شب چشم به راهم بودی
به همان دیده ی بیدار که برمی گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم... ( امیرحامد اعتصام )
نمی خواستم حالا حالاها مطلبی بنویسم اما یه موضوعی پیش اومد که نتونستم از اون بگذرم
روز شنبه با یکی از دوستان برای زیارت مقبره محمد بن زید( از یاران امام محمد باقر(ع) ،امام صادق (ع) و امام موسی کاظم (ع) به شهرستان گتوند رفتیم .
در بین راه با این دوستم که او هم چون من دوستتدار ادبیات است راجع به دکتر قیصر امین پور صحبت می کردیم و گفتیم حتما برای زیارت و عرض ارادت و قرائت فاتحه سری به مقبره این شاعر عزیز کشورمان می زنیم .
ابتدای گتوند که می رسی روی یک پرده نوشته شده :
مقبره دکتر قیصر امین پور - اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان گتوند
به قول عادل فردوسی پور عکسها اونقدر گویا هست که نیازی به هیچ حرفی نیست
فقط آیا واقعا این مقبره در حالیکه یکسال از مرگ این مرد بزرگ می گذرد در حد نام ایشان و در حد خدمات ایشان که برای زبان فارسی انجام داده است ؟؟؟ ایکاش می شد با مسئولان شهرستان یا استان و یا حتی کشور در این مورد صحبت کرد ...
البته با عرض پوزش از اینکه کیفیت عکسها پایین است . چون اول اینکه هوا ابری بود و دوم اینکه دوربین من در منزل جا مانده بود و مجبور شدم با دوربین موبایل عکس بگیرم ...
برای همیشه...
نمی دونم چی شد که مثل تمام تصمیمات زندگیم یک تصمیم یک باره ای گرفتم و می خوام دیگه آپ نکنم ...
و شایدم یه روزی برگشتم...
و تا اون روز خداحافظ همه دوستان و آرزوي سلامتي براي شما ...
خداحافظ ...
در یک اقلیم دو پادشاه نگنجد ...
در یک دل دو معشوق نشاید ...
دل یا جای خداست یا جای دنیا ...
یا باید خدا را فروخت و یا دنیا را ...
داشتن خدا و دنیا شاید محال باشد اما خدا و عشق ...
و شیطان و هوس تنها پادشاهانی هستند که می توانند در یک سرزمین فرمانروایی کنند ...
****************************************************************
امسال را با نام و یاد خدا و در جوار مقدس حضرت محمد بن موسی بن جعفر .ع. (سبزقبا)
برادر امام رضا(ع) شروع کردم و با نام و یاد خدا به پایان می رسانم ...
می خواستم سال تحویل امسال کنار امام غریب باشم اما قسمت نبود و دوباره چون چند سال گذشته در حین پابوسی و زیارت برادر بزرگوارش خواهم بود در هنگام تحویل سال نو ...
سال پر از فراز و نشیب برایم بود اما با همه تلخی های فراوانی که داشت به پایان رسید و یا بهتر است بگویم به پایان می رسد و سالی دیگر هم گذشت و معلوم نیست عید دیگر هم باشیم یا نه و البته این مهم نیست مهم این است که نامت همیشه بماند نه این جسم خاکی که باید به خاک برود ...
تجربه های خوبی کسب کردم هر چند به قول یکی از دوستان کسب تجربه همیشه همراه هزینه است اما من از پرداخت این هزینه ها خیلی خوشحالم ...
امیدوارم عمری باقی باشد تا بار دیگر بتوانم در خدمت دوستان باشم...
پیشاپیش سال نو مبارک و با آرزوی زندگی سبز و خرمی برای همه ...


