تبليغاتX
خدا و عشق ، شیطان و هوس
سلام

حالا چرا شعر زیر که از حمید عسکری است و خودش هم آن را در آلبومش (کما) خوانده را من دوست دارم و هر وقت دلم می گیرد گوش می کنم بماند. یعنی دلیلش بماند ... اما به یکبار خواندن یا گوش دادنش می ارزد :

می خوام تلافی بکنم ، چشمای تو یادم میاد

می خوام برم از پیش تو ، صدای تو بازم میاد

چرا ولم نمی کنی ؟ چرا نمی زاری برم ؟

برو که من خسته شدم ، می بینی طاقت ندارم

یه روز تلافی می کنم هر چی بدی کردی به من

این همه بی وفایی هات جواب خوبی بود به من

هر چی صبوری می کنم میگم یه روز درست میشه

چقدر باید ببخشمت اینکه زندگی نمی شه ...

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت 2:13 | |

خجسته میلاد با سعادت امام حسین (ع)مظهر صبر و استقامت و میلاد فرخنده ابوالفضل عباس (ع)مظهر وفا و برادری و میلاد مسعود امام سجاد (ع)مظهر زهد و پارسایی مبارکباد ... 
نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در جمعه 26 مرداد1386 ساعت 14:42 | |

یکی گوسفندی پیش پایشان قربانی می کرد ... یکی صلوات می فرستاد و اسفند دود می کرد ... مادری با چشمان کم سو و قاب عکسی در دست منتظر بود که شاید خبری از مسافر در بندش بگیرد ...پدری کمر خمیده با نگاهی مضطرب در میان کاروان پرستوها به دنبال گم گشته اش می گشت ... خواهری نگران چشمانش را بسته بود و زیر لب دعا می خواند و هر چند لحظه بک بار صدای آمینش شنیده می شد ... برادری با بی صبری منتظر بود که شاید تکیه گاهش را ببیند ... پسر بچه و دختر بچه ای گوشه چادر مادرشان را گرفته بودند و بین جمعیت دنبالش می گشتند ... دخترک :مامان  یعنی بابا امروز میاد ؟؟؟؟؟ ... مادر امیدوارانه در حالیکه نگاهش از کاروان جدا نمی شد گفت : ایشالا که میاد مامان ... پرستوها آمدند ... مشتهای گره کرده شان نشان پیروزیشان بود ... چهره خسته و غبار گرفته شان نشانی از سالها مقاومت و تحمل رنجها بود ... اشکها و لبخندهای در هم آمیخته شان ، شوق بود و شور و شادی ... چشمشان که به عکس امام می افتاد صدای گریه هایشان بلند تر هم می شد ... خیلی منتظر دیدنش بودند ، به فرمانش لبیک گفته بودند و جان بر کفانه دل و دست از تمام وابستگی های دنیا کنده بودند و به میدان عمل رفته بودند ... امام هم خیلی منتظر دیدن جوانان صالح و برومندش مانده بود ، اما باز هم دست تقدیر روزگار بود که سر نوشت را معین می کرد و دیدار این دو معشوق را به قیامت نهاده بود ... پرستوها خیلی را به انتظار گذاشته بودند و خیلی از این منتظران را تاب دوری نبود و نتوانستند انتظارشان را به  انتها برسانند ... من خود به چشمان خود دیدم که پرستویی با چشمان اشکبار در بین استقبال کنندگانش به دنبال مادرش می گشت ... با هر بهانه ای که بود او را رازی کردند که تا فردا صبح برای دیدن مادر صبر کند ... صبح شد و به جای دیدن مادر با دسته ای گل به زیارت مزار مادر رفت و او ماند و یک دنیا دل تنگی ، درد دل و حرف نگفته ... و باز هم دست تقدیر روزگار ... 

پرستو های عاشق در بند ، آزادگان سر افراز ، فرزندان بنام ایران زمین ، ۲۶ مرداد ماه سالروز آزادیتان از چنگال شیطان زمان مبارک باد ...         

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در جمعه 26 مرداد1386 ساعت 11:13 | |

غم زیباست

و شادی نیز

عشق زیباست

و آزادی نیز

مرگ هم زیباست

و زندگی و هر آنچه در جهان است

آه اما

تنها انسان است

انسان

که نا عادلانه زیباست ...

          مجموعه شعر دو سنگ آسیاب ـ حمید نورابادی

 

 

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در چهارشنبه 24 مرداد1386 ساعت 1:29 | |

   خدايا آنچنان كه از تو مي ترسم به رحمتت اميدوارم ، خدايا مي دانم آنچنان كه داده اي مواخذه مي كني ، اما اي فريادرس روزي كه مواخذه ام مي كني هيچ جوابي برايت ندارم . تو را به وحدانيتت قسم مي دهم كه آن روز دست رد بر سينه ام نزني . خدايا در ميان آتش گناهانم آنچه مرا عذاب مي دهد دوري توست . بارالها اين بار به جبهه آمده ام تا مرا ببخشي و از تقصيرم در گذري ، بر نمي گردم تا پاك شوم ،  ‍يا  شهادت يا طهارت .

*******************************************************************************

متن بالا قسمتي از وصيت نامه شهيد اهل قلم محمدجواد دُرولي است كه ازلاله هاي گلگون كفن دزفول است . او وصيت كرد كه هنگامي كه شهيد شدم قبرم را خيلي ساده درست كنيد و هيچگونه سنگي روي آن نگذاريد و اين شعر را نيز بر روي آن بنويسيد :                    پركاهي تقديم به آستان الهي

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در یکشنبه 21 مرداد1386 ساعت 1:34 | |

   غزلک من سلام . امشب بی اختیار به یاد سرزمین نمناک نگاهت افتادم و تصمیم گرفتم اشک قلم را به یاد چشمان تو جاری کنم .

 در فصل فصل چشمانت بهار است و گل شکوفاست حتی زمستانشان هم سبز و زیباست ... تاآنها را به روی من می گشایی آسمانم پر از ستاره می شود و تا پلک می زنی ماه هم نمایان می شود ... وقتی باران از سمت چشمان تو ببارد آسمان هم دوست داشتنی تر می شود ...و من هم منتظر شنیدن جمله * دوستت دارم * از زبان چشمانت بودم اما انگار که تو با آن غریبی ... در توصیف چشمان تو همین جمله کافیست که دریا هم درون چشمان تو غرق می شود ... راستی هیچ می دانستی که من هم چون دریا غرق چشمان توام     غزلک          ۱۵/اریبهشت /۸۱

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در شنبه 20 مرداد1386 ساعت 23:45 | |

                                          دلتنگی من سلام

در یک غروب دلگیر ... چون هر بار دلتنگی هایم را با قلمی که سنگین تر از همیشه می نماید بر کاغذی که به سختی سنگ می ماند حک میکنم ... کوچه قدیمی پر شده از رفتنت و از گذشتنت و از بوی عطر بر جای مانده از تو ... هر بار که پنجره اتاقم را باز میکردم و آن بوی خوش را با جانم می آمیختم تو با آن لبخند همیشگی بر سنگ فرش کوچه قلبم قدم می نهادی ... اما این بار هر چه سرک کشیدم تونبودی اما آن بوی خوش بود ... ایکاش بودی و می دیدی که سرزمین دوست داشتنی من گوشه قلب توست ... بیا چون می ترسم باران بیاید و تنها یادگار تو را هم در کوچه با خود ببرد ... و اگر هم نیامدی در گوشه ای از قلب نازنینت جایی به وسعت یک قبر برای من بگذار و مرا به سرزمین یادها بفرست ........      خرداد ۸۱

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در شنبه 20 مرداد1386 ساعت 19:30 | |

      نیکاس کازانتزاکیس همان نویسنده ی یونانی که به هنگام مرگ هیچ کلیسایی حاضر به دفن او نشد و حال آنکه بیشترین سهم را در معرفی چهره واقعی و به دور از تجمل و دنیا پرستی عیسی بن مریم (ع) به معاصرین داشت و شاید هم همین عمل او را کلیسا تاب نیاورد ( چرا که تا گردن غرق در تشریفات و کسب ابهت شده اند ) در شاهکارش *گـــــــــــــــــــــزارش به خاک یونان* نقل می کند :                                              روزی در محضر خداوند در بهشت چند قدیس حاضر می شوند و به ایشان عرض می کنند : قدیسی در بهشت است که خوشحال نیست . عجب ! مگر می شود کسی در بهشت احساس شادی نکند ! پروردگار بلند مرتبه فرمان به پاسخ می دهند . قدیس آهسته سر را بلند می کند و می گوید : خداوندا متبرک باد نام تو چگونه می توانم خوشحال باشم ؟                       چرا نمی توانی ؟ بهشت غایت آرزو و تفکر بشریست .                                         پروردگارا چگونه من می توانم خوشحال باشم جایی که چشمه ای جوشان قرار دارد ؟        کدام چشمه جوشان ؟                                                                                  اشک دوزخیان ...!!! 

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در شنبه 20 مرداد1386 ساعت 1:16 | |

     ابوالعلای معری شاعر و نویسنده نابینای سوری که هیچگاه ازدواج نکرد وصیت کرد که بر روی قبرش این مطلب را بنویسند : ( به دنیا آمدن من جنایتی بود که پدرم در حق من کرد و من چنین جنایتی را هیچگاه مرتکب نمی شوم . )
نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در جمعه 19 مرداد1386 ساعت 22:3 | |

   لیونل چلگوش که مک کینلی یکی از روسای جمهور آمریکا را به قتل رساتده بود در توجیه کار خود گفت : مملکت خیلی آرام بود نه شوری ـ نه ترسی ـ نه امیدی و نه هیجانی ! اما حالا تا مدتها همه جا پر سر و صداست .....
نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در جمعه 19 مرداد1386 ساعت 19:10 | |

خواستم برای تبریک عید بزرگ مبعث مطلبی بنویسم دیدم هیچ مطلبی بهتر از یک تبریک ساده نیست پس دوستان : عیدتان مبارک باد ...  
نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در جمعه 19 مرداد1386 ساعت 13:51 | |

   سلام

   همیشه هر جا خدا باشد عشق هم هست و هر جا این دو تا باشد حضور شیطان و هوس غیر قابل انکار است .

   همیشه خدا و عشق با آزادیند و شیطان و هوس با زنجیر ... و البته زنجیرهایی قابل گسستن ... کمی اراده  می خواهد و کمی حس حضور خدا و عشق ... و صد البته مبارزه شیطان را نباید از یاد برد که همیشه بر ضد خداست و اراده ...  و صدها البته خواستن توانستن است ......

   همه ما هم حضور خدا را حس کرده ایم و هم شیطان و زنجیرهایش ... انتخاب با خودمان است ....

  تا بعد ... حق یارتان

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در جمعه 19 مرداد1386 ساعت 11:25 | |