حالا چرا شعر زیر که از حمید عسکری است و خودش هم آن را در آلبومش (کما) خوانده را من دوست دارم و هر وقت دلم می گیرد گوش می کنم بماند. یعنی دلیلش بماند ... اما به یکبار خواندن یا گوش دادنش می ارزد :
می خوام تلافی بکنم ، چشمای تو یادم میاد
می خوام برم از پیش تو ، صدای تو بازم میاد
چرا ولم نمی کنی ؟ چرا نمی زاری برم ؟
برو که من خسته شدم ، می بینی طاقت ندارم
یه روز تلافی می کنم هر چی بدی کردی به من
این همه بی وفایی هات جواب خوبی بود به من
هر چی صبوری می کنم میگم یه روز درست میشه
چقدر باید ببخشمت اینکه زندگی نمی شه ...
پرستو های عاشق در بند ، آزادگان سر افراز ، فرزندان بنام ایران زمین ، ۲۶ مرداد ماه سالروز آزادیتان از چنگال شیطان زمان مبارک باد ...
و شادی نیز
عشق زیباست
و آزادی نیز
مرگ هم زیباست
و زندگی و هر آنچه در جهان است
آه اما
تنها انسان است
انسان
که نا عادلانه زیباست ...
مجموعه شعر دو سنگ آسیاب ـ حمید نورابادی
*******************************************************************************
متن بالا قسمتي از وصيت نامه شهيد اهل قلم محمدجواد دُرولي است كه ازلاله هاي گلگون كفن دزفول است . او وصيت كرد كه هنگامي كه شهيد شدم قبرم را خيلي ساده درست كنيد و هيچگونه سنگي روي آن نگذاريد و اين شعر را نيز بر روي آن بنويسيد : پركاهي تقديم به آستان الهي
در فصل فصل چشمانت بهار است و گل شکوفاست حتی زمستانشان هم سبز و زیباست ... تاآنها را به روی من می گشایی آسمانم پر از ستاره می شود و تا پلک می زنی ماه هم نمایان می شود ... وقتی باران از سمت چشمان تو ببارد آسمان هم دوست داشتنی تر می شود ...و من هم منتظر شنیدن جمله * دوستت دارم * از زبان چشمانت بودم اما انگار که تو با آن غریبی ... در توصیف چشمان تو همین جمله کافیست که دریا هم درون چشمان تو غرق می شود ... راستی هیچ می دانستی که من هم چون دریا غرق چشمان توام
غزلک
۱۵/اریبهشت /۸۱
دلتنگی من سلام
در یک غروب دلگیر ... چون هر بار دلتنگی هایم را با قلمی که سنگین تر از همیشه می نماید بر کاغذی که به سختی سنگ می ماند حک میکنم ... کوچه قدیمی پر شده از رفتنت و از گذشتنت و از بوی عطر بر جای مانده از تو ... هر بار که پنجره اتاقم را باز میکردم و آن بوی خوش را با جانم می آمیختم تو با آن لبخند همیشگی بر سنگ فرش کوچه قلبم قدم می نهادی ... اما این بار هر چه سرک کشیدم تونبودی اما آن بوی خوش بود ... ایکاش بودی و می دیدی که سرزمین دوست داشتنی من گوشه قلب توست ... بیا چون می ترسم باران بیاید و تنها یادگار تو را هم در کوچه با خود ببرد ... و اگر هم نیامدی در گوشه ای از قلب نازنینت جایی به وسعت یک قبر برای من بگذار و مرا به سرزمین یادها بفرست ........ خرداد ۸۱
همیشه هر جا خدا باشد عشق هم هست و هر جا این دو تا باشد حضور شیطان و هوس غیر قابل انکار است .
همیشه خدا و عشق با آزادیند و شیطان و هوس با زنجیر ... و البته زنجیرهایی قابل گسستن ... کمی اراده می خواهد و کمی حس حضور خدا و عشق ... و صد البته مبارزه شیطان را نباید از یاد برد که همیشه بر ضد خداست و اراده ... و صدها البته خواستن توانستن است ......
همه ما هم حضور خدا را حس کرده ایم و هم شیطان و زنجیرهایش ... انتخاب با خودمان است ....
تا بعد ... حق یارتان

