تبليغاتX
خدا و عشق ، شیطان و هوس

مامان میگه : ساعت ۲ عصر بود ، صدای مهیبی همه رو ترسونده بود ، هیچ کس نمی دونست صدای چی بود ، ولی رعب و وحشت عجیبی توی شهر حاکم شده بود ، کم کم بین همه پیچید که صدای موشک بوده و اخبار هم اعلام کرد که ایران مورد حمله رژیم بعثی قرار گرفته ...

 ۸ سال دفاع مقدس فقط جنگ نبود ، روایت عشق است و خدا  ، روایت گذشت است و ایثار . انسانهای زمینی هم بعضی وقتها فرشته می شن ، اون دفاع مقدسیها هم همه فرشته شده بودند ... دنیای عجیببیه ! اون فرشته ها برای گذشتن دیگران پل می شدند اونم کجا ؟  توی میدون مین ... اما الان چی ؟ الانه دیگران را پل می کنیم برای گذشتن خودمون اونم کجا ؟ این دنیای فانی و تموم شدنی ... واقعا که دنیای عجیبیه ! نمی دونم چی باید بگم ، این فیلم های دفاع مقدسو که دیدید خیلی هاشون به جای نشان دادن ارزشهای دفاع مقدس تازه ارزشهای اونو از بین هم می برن یا کمرنگ می کنند . چرا ؟ یه بسیجی با موهای ژل زده و لباس شیک و اتو کشیده میره جبهه اونجا هم بعد از اینکه ۲۰۰ عراقی رو با دست خالی و بدون اسلحه اسیر کرد و کشت و تازه آقا مجروح می شه و سر از بیمارستان در میاره و اونجا هم یه پرستار می بینه و بعدشم نامه نگاری و تلفن و چت و قرار توي پارك محل و سينما و كافي شاپ و كافي نت و خلاصه که مبارکه . ای اقا این بنده خداها توی اون موقعیت ژل و ژیلت و شونه و آينه و حموم و اتوشون کجا بود ؟ دار و ندارشون یه چفیه بود شما بخوانید حوله ، ملافه ، سفره و يه قرآن و نهايتش يه كاغذ و قلم . عشق اونا تفنگ بود و خمپاره ، سيم خار دار بود و عمليات . نه اينكه دل بستگي دنيايي نداشتند ، بله داشتند اما قدرت اراده شان از دل بستگي هاشون بيشتر بود و به خاطر ايني كه ما بهش ميگيم خاك وطن همه چيزو در درجه دوم اهميت قرار دادند و دست از همه چيز شسته و دل بريده رفتند توي قلب آتش . بهتر است به قول سهراب چشمها را بشوييم و و طور ديگري ببينيم .

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در جمعه 30 شهریور1386 ساعت 12:8 | |

دوستان ، لطف كنيد

پيكرم را ببريد

حومه خانه مادر

تا كليدي را كه به جاي مانده ته زنبيل اش ، بردارم

بعد تشييع كنيدم

ببريدم به بهشت ... 

                                                   ح . فرازمند

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در جمعه 30 شهریور1386 ساعت 3:33 | |

فرياد فرياد !

فرياد از اين دوران تار تيره فرجام .

...

هر جا كه اشكي مرده بر تابوت يك عشق ...

هر جا كه قلبي زنده ، مدفون گشته در خون ...

هر جا كه آه بي كس آوارگي ها ...

دل مي شكافد ، در خم پس كوچه هاي مرگ ...

در سينه ي بي صاحب يك طفل محزون ...

هر جا كه ديروزش ، غم افزا حسرتي تلخ ...

بر ديده بيكاري بدبخت فرداست ...

هر جا كه روزش ، انعكاسي وحشت انگيز ...

از شيون تك سرفه ي خونين شبهاست ...

هر جا كه رنگ زندگي ، از چهره عشق ...

از ترس فرداهاي ناكامي ، پريده است ...

يا آتش عصيان صدها كينه گنج ...

در تنگ شب ، در خون خاموشي تپيده است ...

دريا ... بدريا ...

صحرا به صحرا ... سر به سر ... تا اوج افلاك ...

آنسان كه من كوبيده ام بر فرق اوراق ...

فرياد عصيان ، از تك دلها رميده است ...

فرياد فرياد ! ...

شامم سيه ، بامم سيه ، دل رفته بر باد ...

سر گشته ام در عالمي سر گشته بنياد ...

كاشانه ام : سرپوش عريان سفره فقر ...

گمنامي ام : تابوت يادي رفته از ياد ...

در سينه ام ديگر نشاني از نفس نيست ...

در خانه ام جز سايه بيگانه ، كس نيست ...

ديوانه شد ، ز بس بيگانه ديدم ...

بيگانه با خود ، بس كه خود ديوانه ديدم ... پروردگارا

پس مشعل عصيان دهر افروز من كو ؟

فرداي ظلمت سوز من كو ؟ روز من كو ؟

فرياد افلاك افكن ديروز من كو ؟

رفتند ... ! مردند ؟ !

فرياد فرياد ! ...

اي زندگي ها ...

اي آرزوها ...

اي آشنايان ...

اي آسمان ها ، ابرها ، دنيا ...

عمرم تبه شد ، هيچ شد ، افسانه شد ، واي !

آخر بگوييد ! تا كي پي تك دانه اي ، پايبند صد دام ؟ !

فرياد فرياد ! ...

.............          خلاصه اي از فرياد فرياد برگرفته از كتاب ماسه ها و حماسه ها

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در سه شنبه 27 شهریور1386 ساعت 23:13 | |

در دور دست غوغایی ست و در چشمان تو چه می گذرد ؟!

اندوه را فراموش کن ،

عشق در همین حوالی آهسته  نشسته است .

باور کن قلبت را ، که آکنده از عشق و پاکی است .

و بشکن ، افسون سیاهی را بشکن و در شب طلوع کن ، بی پایان !

نگاه کن ! چشمان من غبار می زدایند تا وارث نگاهت بمانند .

تازه باش ، تازه !

و طراوت را و تازگی را از عشق دریغ مکن !   

و من هم به پاس سخاوت تو و به ظرافت نام عشق ،

تمام احساسم را به تو هدیه می کنم ...               ( امیر منصوری )

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در سه شنبه 27 شهریور1386 ساعت 16:3 | |

یک انسان می تواند آزاد باشد ، بی بزرگ بودن ، اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد بی آزاد بودن ...                               جبران خلیل جبران  
نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در جمعه 23 شهریور1386 ساعت 11:33 | |

با کدامین وفا یادت کنم ... ! ؟؟؟
نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت 14:9 | |

من معتقدم که حرکت انسان در مسیر زندگی  نباید مثل خرگوش سریع باشد - چون خرگوش با اینکه سرعت بالایی دارد معمولا درصد اشتباهش هم بالاست - و نباید هم مثل لاک پشت کند باشد ـ زیرا حرکت مطمئن لاک پشت معمولا همراه با دیر رسیدن است -  بلکه باید مثل ملخ باشد ، تعیین مسیر ، انتخاب مکان فرود و جهش ـ هر چند که ملخ ممکن است در طول زندگیش با یک جهش اشتباه هم گرفتار دام عنکبوت گردد ! - .
نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 17:29 | |

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی حرف می زنم

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی  

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ...

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت 15:20 | |

روزگاری قحطی نان بود و آب ...

و امروز قحطی عشق است و خدا ...

*********************************************************************

در قرن ما نان گرسنه است ... امروز یه کتاب توی شیراز خریدم که این جمله اش خیلی به دلم نشست . چون فکر می کنم که یه جورایی داره راست میگه یعنی درست میگه ...

اما قطعه مختصر بالا را نمی دونم کجا و کی خوندم اما میدونم که شما حتما با نظراتتون در مورد این مطلب کمک بزرگی به من می کنید . درسته ؟؟؟

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در جمعه 9 شهریور1386 ساعت 1:48 | |

امروز ساعت ۵/۳ عصر من و حامد سومین مسافرتمون رو با هم میریم ... سال ۸۴ یعنی اولین سالی که با هم بودیم یادش بخیر ... قم ، تهران و بعدش هم زیارت امام رضا (ع) مشهد مقدس ... چه روزای خوبی بود ... مشکلات امروز گریبانگیر من و حامد نشده بود ... هیچ وقت هم فکرشو نمی کردیم که اینطوری بشه ... سال ۸۵ به علت یه سری مشکلات فقط تونستیم بریم قم و مسجد روحانی جمکران ... و امروز میریم شیراز ... ۳ روز شیرازیم و بعدش هم میریم اصفهان ... اگه وقتمون اجازه داد شاید یه سر هم به شهرکرد زدیم ... من از لحاظ مرخصی مشکل ندارم و البته تا ۱۶ شهریور ... حامد هم بیکاره اما یه گرفتاری دارم توی شهر خودمون و منتظر تماس یه دوستم ... احتمالا باید ۱۴ شهریور خودم باشم ... خوبی این مسافرت - بجز تفریح و زیارتش - اینه که من و حامد با هم هستیم ... به هم قول دادیم که همیشه هم با هم بمونیم ... من حاضرم برای داشتن حامد همه زندگیمو بدم و حامد هم به من میگه که عشق من و زندگیمی ... البته داشتن که دارمش برای حفظ و نگه داشتنش ... همه چیزمون شده یکی ... این مشکل بوجود اومده هم نتونسته خللی در رابطه ما ایجاد کنه و ما کنارهم محکم وایستادیم ... ما علاوه بر اینکه همدیگر رو داریم یه خدای خوب هم داریم ... به زودی با کمکش همه مشکلات حل میشه و کسانی که باعث شدن این مشکلات بوجود بیاد رو حسابی تنبیه می کنیم ... امروز چون دسترسی به کامیوتر نداشتم اومدم کافی نت ... دیگه میخوام برم ... صورتم خیس شده ... نمی دونم چطوری باید برم که کسی متوجه خیسی صورت و چشمام نشه ... باز هم شکر خدا که حامد نبود  ...  اون خیلی نازک دل شده این روزها ... طاقت دیدن اشکای منو هم نداره ... اگه بود الان چشمای قشنگش خیس شده بود ... شاید هم خون ... ازش خواستم که عکس اونو توی وبلاگم بذارم ... امااون قبول نکرد ... یا شاهچراغ ... من و حامد میایم زیارتت ... ایشالا تا برگشتیم همه چیز عوض بشه ... اون طوری که صلاحمون میدونی ... شاید هم صلاحمون اونه که می خوایم ...  قول میدم بجای همه زیارت کنم ...
نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 11:33 | |