شمعي تو اي جانانه و پروانه من
ديوانه ي ، ديوانه ي ، ديوانه ام من
تو
گل زيباي مني
بت رعناي مني
شمع شبهاي من
و
نقش غمهاي مني ...
صدايت را شنيدم اي گل دير آشناي من
دلم در سينه لرزيد اي نگار بي وفاي من
گل بي خار مني
دل و دلدار مني
يار غمخوار مني
سر افكار من
و
يار من ، يار من و يار مني ...
اي وفاي من ، اي صفاي من ، مه لقاي من
رفتي كجا اي نگارم كه بيقرارم
نو گل زيباي چمن
بيا دوباره سوي من
ديوانه ، ديوانه ، ديوانه ام كن
تويي تو شمع انجمن
شعله به جان من بزن
پروانه ، پروانه ، پروانه ام كن
اي نگار من ، در ره عشق تو
رسوا منم
تنها منم
غريب منم
دلدار منم
مجنون منم
اي نگار زيباي من
ديوانه
ديوانه
ديوانه منم ...
من سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش ...
فریاد را می پرستم به خاطر انتقام گمگشته در عصیانش ...
فردا را دوست دارم بخاطر غلبه بر فلک کجمدار ...
پاییز را می پرستم بخاطر عدم احتیاج ، عدم اعتنایش به بهار ...
آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش ، که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد ...
زندگی ایده ال من است و من آن را مقدس می شمرم ، به خاطر اینکه روزی هزار بار نابودش می کنند اما هرگز نمی میرد ...
و تو را دوست دارم بخاطر قلب پاکت ، چشمان مثال ستاره ات و کلام دلربایت و بخاطر آنکه ما خوبی و خوبی و خوبی می گوییمش ...
و این نامه را به تو می نویسم تویی که از من دوری و بی خبر یا کم خبر از من ، بی تفاوت یا کم تفاوت به من ، شاید هم برای خود من ...
شاید بتوانم تو را با زبان گلهایی که علیرغم یورش خزان هرگز پژمرده نمی شوند و قلوبی که پاره می شوند ، صد پاره می شوند ، آواره می شوند ولی هرگز بی چاره نمی شوند و هرگز نمی میرند ... آشنا کنم ...
به خاطر تو خورشید را خواهم سوزاند
علی ![]()
ای باد مشکبو بگذر سوی آن نگار
بگشا گره ز زلفش و بوئی بمن بیار
با او بگو که ای مه نامهربان من
بازآ که عاشقان تو مردند ز انتظار
دل داده ایم و مهر تو از جان خریده ایم
بر ما جفا و جور فراقت روا مدار
کردی چو روزگار فراموش بنده را
زنهار عهد یار وفادار گوش دار
ای دل بساز با غم هجران و صبر کن
ای دیده در فراقش ازین بیش خون مبار
باری خیال دوست ز پیش نظر مشوی
**چون بر وصال یار نداریم اختیار **
حافظ تو تا بکی غم حال جهان خوری
بسیار غم مخور که جهان نیست پایدار

