من به تنهایی یک چلچله
در کنج قفس
بند بند وجودم
همه در حسرت یک پرواز است
من به پرواز نمی اندیشم
به تو می اندیشم
که تو زیبا تر از اندیشه یک پروازی ...
هنگامی که غروب می آید
دل از یاد تو می نالد
و چشم از غم تو می سوزد
باران اشک بر گونه هایم جای می گردد
و نسیم
نامت را در گوشم زمزمه
می کند ...
کبوتر مهربان :
آخر بگو چرا از این دیار نامهربان زود رفتی ... ؟
می دانی
ما را در انبوه نبودنت تا ابد سوزاندی ... ؟
دوری تو را تحملی نیست
اندکی صبر
دل دیوانه ی من ...



