یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت : آقا سفره خالی می خرید ؟!
نماز و روزه هاتون قبول
امروز از تعطیلی استفاده کردم و نزدیک ظهر برای زیارت یه مکان زیارتی که خارج از شهر بود رفتم.
هوای خوزستان که مثل همیشه گرمه ـ بخصوص الان که به اصطلاح خرما پزونه و شرجی ـ جاده هم شکر خدا خلوت . توی راه یه چیزی توجهم را جلب کرد و با همه گرمی هوا ماشینو پارک کردم و دو تا عکس ازش گرفتم تا شما هم ببینید وقتی امکانات زیاد باشه و به راحتی در دسترس قرار بگیره چقدر خوبه و آدم اسایش داره !
فقط اینقدر بگم که عکسها مربوط به نمایندگی فروش کارت شارژ ایرانسل و همراه اوله . هر چند که انگار به خاطر روز جمعه ای امروز اینجا هم تعطیله ...
خودتون ببینید بهتره :
من به تنهایی یک چلچله
در کنج قفس
بند بند وجودم
همه در حسرت یک پرواز است
من به پرواز نمی اندیشم
به تو می اندیشم
که تو زیبا تر از اندیشه یک پروازی ...
هنگامی که غروب می آید
دل از یاد تو می نالد
و چشم از غم تو می سوزد
باران اشک بر گونه هایم جای می گردد
و نسیم
نامت را در گوشم زمزمه
می کند ...
کبوتر مهربان :
آخر بگو چرا از این دیار نامهربان زود رفتی ... ؟
می دانی
ما را در انبوه نبودنت تا ابد سوزاندی ... ؟
دوری تو را تحملی نیست
اندکی صبر
دل دیوانه ی من ...
من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید ...
سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
سازکم با من گفت :
هر کجا لرزیدی
از سفر ترسیدی
تو بگو از ته دل :
من خدا را دارم
من و سازم چندیست که فقط با اوئیم ...
سلام
مهدی
عزیزم
آلبوم خاطره هایمان را ورق می زدم چند تا عکس
رو گذاشتم که هر وقت بیام اینجا ببینم واینجا هم کنارت باشم
...
این عکس رو وقتی سال ۸۵ مسافرت قم بودیم
گرفتیم . یادته من می خواستم بخوابم و تو هم اومدی و توی بغلم خوابیدی
...
![]()
فکرشو هم نمی کردی که روزی عکسی که شب عروسیت گرفته بودی بیارنش سر قبرت ...
اینم خونه ات که حتی یه شب هم توش نخوابیدی ...
از روزی که زیر خاک رفتی تا اربعینت روزی
دوبار به دیدنت اومدم اما داغت کمتر که نشد هیچ بلکه عذاب نبودنت بیشتر شد و جای
خالیت بیشتر حس میشه
**********************************************************************
اینم سنگ قبرت و شعر روی اون :
حاصل قامت تو باعث بالیدن بود با همه ساختنت ، آخر فهمیدن بود
فارغ البال کجا بار سفر می بستی پریا چشم به در منتظر دیدن بود
*********************************************************************
جوانی رفتم از دنیا هزاران آرزو در دل به زیر خاک کردم من به جای زندگی منزل
شبی که بود فردایش برایم روز خوشحالی اجل امد به بالینم فرو رفتم به زیر گل
*********************************************************************
اینم پریا کوچولو
هیچ وقت فکرش را نمی کردم که روزی زیر تابوت بهترین و عزیزترین دوستم بایستم ولی ایستادم ...
هیچ وقت فکرش را نمی کردم جلوی جنازه مهدی عزیزم بایستم و نماز میت بخوانم ولی خواندم ...
هیچ وقت فکرش را نمیکردم که برای مراسم عزیزترینم به مسجد بروم ولی رفتم ...
هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم فکر کنم روزی در عزای مهدی سیاهپوش می شوم اما شدم ...
مهدی جان بی تو اشک و غم و حسرت مهمان من اند ...
تازه ۱۳ روز بود که ۲۷ سالش تمام شده بود . و تازه ۴۵ روز دیگه دخترش پریا ۲ ساله می شود . جمعه اول خرداد ۸۸ نزدیک ظهر بود . وسایلش را به خانه ای که تازه با کلی زحمت ساخته بود برده بود . قرار بود برق منزلش را وصل کند و عصر بعد از شستن منزل یه آنجا نقل مکان کند . نا وارد نبود حدود ۶ سالی می شد که کارش نصب شبکه و خطوط برق بود تازه آن هم برای شرکت برق . اما کسی بالاخره درست نفهمید که چطور با اینکه دستکش دستش بود دچار برق گرفتگی شد و بعد از برق گرفتگی از تیر برق ۵ تا ۶ متری به پایین پرت شد . یک ساعتی هنوز در قید حیات بود اما تلاش کادر پزشکی بیمارستان هم جواب نداد و مهدی عزیز ما پاک پرواز کرد و همه را داغدار کرد ...
فکر اینکه دیگر چشمان نازنینت را نمی بینم و صدای مهربانت را نمی شنوم دیوانه ام می کند . اما چه کنم تقدیرت این بود و هیچ کس را یارای جنگیدن با تقدیر نیست .
مهدی جان مطمئن باش نه داغت کهنه می شود و نه یادت کم رنگ و بدان آنقدر جذبه داشتی که هر کس یکبار تو را دیده در فراقت اشک ریخت ...
نمی توانم فراموش کنم سفرهای سالهای گذشته مان را : یادت میاد کرمانشاه - همدان - غار علی صدر چقدر توی بیستون به شیرین و فرهاد گیر دادی و ما می خندیدیم شمال ماسوله را یادته وای می گفتی چه لذتی داره رانندگی توی جاده اش - وای بازیمان کنار دریای خزر - تصادفمان توی کرمانشاه و تصادفی که نزدیک بود توی منجیل بکنیم و به خیر گذشت و ای کاش نمی گذشت و با هم می رفتیم و اما امام رضا ظرف شستن دو تاییمون یادته هنوز فیلمشو دارم می گفتی اگه بلوتوثش پخش بشه آبرومون میره یادم رفت سه راهی قزوین یادته وقتی از همدان می رفتیم رشت من گفتم نمیام قزوین ...کلی خندیدیم و بعد از یه چایی داغ رفتیم سمت شمال . زیارت اما رضا یادته قربونش برم چقدر حال داد روزی که بر می گشتیم گفتی کاش قسمتمون بشه با هم دوباره بیایم زیارت ولی فقط در حد آرزو ماند . برگشتنی شب اول گرمسار بودیم و شب دوم قم و مسجد مقدس جمکران و جمله معروفت راجع به مسجد مقدس جمکران نه بی خیال نمیگم بین خودمون میمونه داداش گلم . تازه خیلی چیزای دیگه هم هست گم شدن کت و شلوارت توی قوچان - خانوم سرخی همون پیره زنه که توی چالوس ویلاشو اجاره کردیم چقدر سر به سرش گذاشتیم - تا ۲ ساعت رانندگی می کردی می گفتی علی بیا تو بشین من دیگه میرم بخوابم - کارت سوخت علیرضا که خالیش کردیم و........ تا صبح بنویسم خاطراتت تموم نمیشه تازه همه اینها یک طرف فوتبالی که با هم می رفتیم هم یک طرف بیشتر وقتها یا من دنبالت میومدم یا تو دنبال من . تا با هم بودیم که هر دومون می گفتیم بازی رو من از جناح خودم می چرخونم وقتی روبروی هم می افتادیم هم کری داشتیم که کی می تونه کیو دریبل بده و تیم کی بیشتر می بره . یادته بهم می گفتی فامیلیتو عوض کن و هم فامیل من بذار من بهت می گفتم چشم .همه باورشان شده بود که مهدی و علی داداشن و البته که بودیم . دوستی ما ۳ سالی طول کشید ولی ۳۰ سال باهات خاطره دارم .
مهدی عزیزم به خدا خیلی دلم برات تنگ شده نه سر قبرت اومدن آرومم می کنه و نه اشکهام فقط چون میدونم توی خونه ابدیت آروم میگیری و اونقدری برای خودت توشه ذخیره کردی که آخرتت بهتر از دنیات باشه کمی آرامش می یابم .
اما چیزی که همه را ناراحت می کند پریای کوچک و همسر داغدارت است با اینکه همه دیگر هوایشان را دارند اما آنها و ما برای همیشه از مهربانی های تو محروم شدیم ...
خدا روحت را قرین رحمت کند و با بهشتیان همنشین . به حق آبرویی که خریدی از بندگان خدا و نیایشی که با خدا کردی و شب زنده داری که خود شاهدش بودم در کنار مرقد مطهر اما رضا (ع).
و اما حکمت باد رقصاندن برگها نیست امتحان ریشه هاست . برای ما که خیلی امتحان سختی است . نمی دانم می توانیم دوام بیاریم یا نه ؟
«هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان میداد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها میلنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را
چهارمین بار وقتیکه مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه میکنند.
پنجمین بار آنگاهکه به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باززد و صبر را حمل بر قدرت وتوانی اش دانست.
ششمین بار زمانیکه چهرهای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمیدانست آن چهره، یکی از نقابهای خود اوست.
و
هفتمینبار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.»
سلام
یه روز دوست خوبم مجتبی خان بهم گفت می دونم یه روزی برمی گردی حتی اگه شده با یه نام دیگه و با یه وبلاگ جدید ...
البته پافشاری های برادر عزیزم آقای زارعی هم مزید بر علت شد و البته از علاقه خودم هم نسبت به نوشتن نمی شود گذشت ...
من برگشتم البته خیلی راسخ تر و قوی تر از گذشته و امیدوارم همه دوستانی که تا الان مرا یاری کرده اند همچنان کنارم باشند ...
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم
عشق را زنده نگه دار که برمی گردم
دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است
تکیه کن بر تن دیوار که برمی گردم
بس کن این سرزنش رفتی بد کردی را
دست از این خاطره بردار که برمی گردم
گفته بودی که به شب چشم به راهم بودی
به همان دیده ی بیدار که برمی گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم... ( امیرحامد اعتصام )
نمی خواستم حالا حالاها مطلبی بنویسم اما یه موضوعی پیش اومد که نتونستم از اون بگذرم
روز شنبه با یکی از دوستان برای زیارت مقبره محمد بن زید( از یاران امام محمد باقر(ع) ،امام صادق (ع) و امام موسی کاظم (ع) به شهرستان گتوند رفتیم .
در بین راه با این دوستم که او هم چون من دوستتدار ادبیات است راجع به دکتر قیصر امین پور صحبت می کردیم و گفتیم حتما برای زیارت و عرض ارادت و قرائت فاتحه سری به مقبره این شاعر عزیز کشورمان می زنیم .
ابتدای گتوند که می رسی روی یک پرده نوشته شده :
مقبره دکتر قیصر امین پور - اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان گتوند
به قول عادل فردوسی پور عکسها اونقدر گویا هست که نیازی به هیچ حرفی نیست
فقط آیا واقعا این مقبره در حالیکه یکسال از مرگ این مرد بزرگ می گذرد در حد نام ایشان و در حد خدمات ایشان که برای زبان فارسی انجام داده است ؟؟؟ ایکاش می شد با مسئولان شهرستان یا استان و یا حتی کشور در این مورد صحبت کرد ...
البته با عرض پوزش از اینکه کیفیت عکسها پایین است . چون اول اینکه هوا ابری بود و دوم اینکه دوربین من در منزل جا مانده بود و مجبور شدم با دوربین موبایل عکس بگیرم ...
برای همیشه...
نمی دونم چی شد که مثل تمام تصمیمات زندگیم یک تصمیم یک باره ای گرفتم و می خوام دیگه آپ نکنم ...
و شایدم یه روزی برگشتم...
و تا اون روز خداحافظ همه دوستان و آرزوي سلامتي براي شما ...
خداحافظ ...
در یک اقلیم دو پادشاه نگنجد ...
در یک دل دو معشوق نشاید ...
دل یا جای خداست یا جای دنیا ...
یا باید خدا را فروخت و یا دنیا را ...
داشتن خدا و دنیا شاید محال باشد اما خدا و عشق ...
و شیطان و هوس تنها پادشاهانی هستند که می توانند در یک سرزمین فرمانروایی کنند ...
****************************************************************
امسال را با نام و یاد خدا و در جوار مقدس حضرت محمد بن موسی بن جعفر .ع. (سبزقبا)
برادر امام رضا(ع) شروع کردم و با نام و یاد خدا به پایان می رسانم ...
می خواستم سال تحویل امسال کنار امام غریب باشم اما قسمت نبود و دوباره چون چند سال گذشته در حین پابوسی و زیارت برادر بزرگوارش خواهم بود در هنگام تحویل سال نو ...
سال پر از فراز و نشیب برایم بود اما با همه تلخی های فراوانی که داشت به پایان رسید و یا بهتر است بگویم به پایان می رسد و سالی دیگر هم گذشت و معلوم نیست عید دیگر هم باشیم یا نه و البته این مهم نیست مهم این است که نامت همیشه بماند نه این جسم خاکی که باید به خاک برود ...
تجربه های خوبی کسب کردم هر چند به قول یکی از دوستان کسب تجربه همیشه همراه هزینه است اما من از پرداخت این هزینه ها خیلی خوشحالم ...
امیدوارم عمری باقی باشد تا بار دیگر بتوانم در خدمت دوستان باشم...
پیشاپیش سال نو مبارک و با آرزوی زندگی سبز و خرمی برای همه ...
تو شب تولدت قلبمو هدیه ات می کنم
واسه آرامش تو به دوریت عادت می کنم
یه سبد رازقی از دشت جنون باز میارم
توی گلدون دو دستت دونه دونه می کارم
واسه تو لباسی از عشق و محبت می دوزم
روی جاده دلم جای پاهاتو می بوسم
یه سرود ناب ناب برای اسمت می سازم
تموم دار و ندارمو به چشمت می بازم
برای اومدنت جاده رو جارو می کنم
روی بال باد تو دشتا عطرتو بو می کنم
برای عبورت از من با تنم یه پل می سازم
من می شم راز نهفته ، تو می شی کلید رازم
تقدیم به s هديه ناقابل روز تولدت - اول اسفندماه
( شعر از : امير منصوري )
شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه اوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین!شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین!
تعطیلات نوروز سال ۸۵ بود که با نشریه امتداد آشنا شدم
البته توسط یکی از دوستان که به زیارت مناطق جنگی جنوب رفته بود
نشریه امتداد (ماهنامه راهیان نور،فرهنگ ، هنر و ادبیات مقاومت ) یک نشریه کامل و زیباست البته برای کسانی که دوست دارند بدانند در ۸ سال جنگ تحمیلی چه گذشت ...
من یک اشتراک ۴ ساله دارم که تقریبا ۲۰ ماه از آن سپری شده است .
به دوستانی که دوست دارند مطالب ، خاطرات و از جان گذشتگی های دفاع مقدسیها را بخوانند پیشنهاد می کنم یا از وبلاگ ( وب گاه ) نشریه دیدن کنند یا مشترک دریافت نشریه شوند ...
آدرس اینترنتی : http://www.emtedad.ir/
پست الکترونیکی: info@emtedad.ir
آدرس پستی : قم - صندوق پستی ۹۵۸-۳۷۱۸۵
تلفن امور مشترکین ۲۹۰۹۶۴۰ ۰۲۵۱
نیکوس کازانتزاکیس ( نویسنده یونانی ) تعریف می کند در کودکی ، پیله کرم ابریشمی را
روی درختی می یابد ، درست زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج ب
شود . کمی منتظر می ماند ، اما سر انجام - چون خروج پروانه طول می کشد - تصمیم می
گیرد به این فرایند شتاب ببخشد .
با حرارت دهانش پیله را گرم می کند ، اما بالهایش هنوز بسته اند و کمی بعد ، می میرد .
کازانتزاکیس می گوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن
نمی دانستم . آن جنازه کوچک ، تا به امروز ، یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم
بوده . اما همان جنازه باعث شد بفهمم که فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد :
فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان .
بردباری لازم است ،
نیز انتظار زمان موعود را کشیدن
و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است ...
کربلا کعبه عشقه
کربلا قلب زمینه
آرزومون دیدنه
گلدسته های نازنینه
...
کربلا قشنگ ترین شهر خدا ما که ندیدیم فقط شنیدیم حسرت کشیدیم
هر چی عشقه آخرش توی کربلاست ما که ندیدیم فقط شنیدیم حسرت کشیدیم
ما شناسنامه هامون صادره از کربلاست
نقشه کربلا نقش رو قلب ماست
نقش مهر یا حسین روی پیشونیمونه
چهل سال از غروب خورشيد پهلوان جاودانه ايران زمين ، ديار دليران گذشت ....
خورشيد عمرش غروب كرده اما خورشيد مرامش چه ؟؟؟
يادش گرامي و منشش پر رهرو ...
براي شادي روحش بخوان فاتحه اي بعد از قرائت صلوات ...

این یک دلتنگ نامه است تقدیم به فرشته نجات زندگیم
اویی که در سخت ترین و تاریک ترین لحظات زندگیم کنارم بود و آخر هم با یک خداحافظی ساده و چند قطره اشک رفت ...
البته وقتی رفت که شب تمام شده بود و خورشید امید طلوعی دوباره داشت ...
نمی دانم شاید واقعا آدم نبود بلکه فرشته بود ...
ولی هر چه بود که زندگی مرا نجات داد
ولی افسوس که دیر با او آشنا شدم و زود رفت ...
چند روز پیش تماس گرفت و گفت که اگه خدا بخواهد ماه آینده مشرف میشود خدمت امام حسین (ع)
گفت اونجا هم دعات می کنم ...
البته خدا کنه یادش نره من ازش چی خواستم ...
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم
الان قرآن کوچکی که تو بهم دادی تا به قول خودت همیشه در پناه اون و صاحب اون باشم کنارمه و همیشه آیاتی از اون می خونم ...
ازت ممنونم که منو به قرآن نزدیکتر کردی ...
ازت ممنونم که منو به زندگی برگردوندی ...
ازت ممنونم که بهترین مشاوره های عمرم را به من دادی ...
و ممنونم به خاطر عمرت که صرف کمک به من کردی ...
به یاد اون روزها و اون خاطره ها و اون حرفهای قشنگت که منو آروم می کرد تفالی به دیوان حافظ زدم (به خاطر اعتقاد و اعتمادی که هر دومون به خواجه داریم )
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداری کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چو گل جویم
فروغ چشم و نور از آن ماه ختن دارم ...
هر جا هستی در پناه مولا و معبود مولا سلامت و کامیاب باشی و بدان که من تا ابد منتظر بازگشتت هستم ... تا آخرین لحظه و آخرین نفس ... نه ، نه تا آخرین لحظه دفن در خاک سرد و قبر تاریک ...
يا مولا چگونه شد كه هزاران هزار گوش و چشم نشنيدند و نديدند كه تو جانشين بر حق محمد رسول الله (ص) هستي ؟
يا مولا چگونه همانها با ابوبكر و عثمان و عمر بيعت كردند و ۲۵ سال تو را
خانه نشين كردند ؟
و چندين چگونه و چراي ديگر كه در ذهنم نقش بسته است ...
عيد سعيد غدير بر تمامي عاشقان امامت و ولايت مبارك باد ...
شمعي تو اي جانانه و پروانه من
ديوانه ي ، ديوانه ي ، ديوانه ام من
تو
گل زيباي مني
بت رعناي مني
شمع شبهاي من
و
نقش غمهاي مني ...
صدايت را شنيدم اي گل دير آشناي من
دلم در سينه لرزيد اي نگار بي وفاي من
گل بي خار مني
دل و دلدار مني
يار غمخوار مني
سر افكار من
و
يار من ، يار من و يار مني ...
اي وفاي من ، اي صفاي من ، مه لقاي من
رفتي كجا اي نگارم كه بيقرارم
نو گل زيباي چمن
بيا دوباره سوي من
ديوانه ، ديوانه ، ديوانه ام كن
تويي تو شمع انجمن
شعله به جان من بزن
پروانه ، پروانه ، پروانه ام كن
اي نگار من ، در ره عشق تو
رسوا منم
تنها منم
غريب منم
دلدار منم
مجنون منم
اي نگار زيباي من
ديوانه
ديوانه
ديوانه منم ...
من سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش ...
فریاد را می پرستم به خاطر انتقام گمگشته در عصیانش ...
فردا را دوست دارم بخاطر غلبه بر فلک کجمدار ...
پاییز را می پرستم بخاطر عدم احتیاج ، عدم اعتنایش به بهار ...
آفتاب را دوست دارم به خاطر وسعت روحش ، که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد ...
زندگی ایده ال من است و من آن را مقدس می شمرم ، به خاطر اینکه روزی هزار بار نابودش می کنند اما هرگز نمی میرد ...
و تو را دوست دارم بخاطر قلب پاکت ، چشمان مثال ستاره ات و کلام دلربایت و بخاطر آنکه ما خوبی و خوبی و خوبی می گوییمش ...
و این نامه را به تو می نویسم تویی که از من دوری و بی خبر یا کم خبر از من ، بی تفاوت یا کم تفاوت به من ، شاید هم برای خود من ...
شاید بتوانم تو را با زبان گلهایی که علیرغم یورش خزان هرگز پژمرده نمی شوند و قلوبی که پاره می شوند ، صد پاره می شوند ، آواره می شوند ولی هرگز بی چاره نمی شوند و هرگز نمی میرند ... آشنا کنم ...
به خاطر تو خورشید را خواهم سوزاند
علی ![]()
ای باد مشکبو بگذر سوی آن نگار
بگشا گره ز زلفش و بوئی بمن بیار
با او بگو که ای مه نامهربان من
بازآ که عاشقان تو مردند ز انتظار
دل داده ایم و مهر تو از جان خریده ایم
بر ما جفا و جور فراقت روا مدار
کردی چو روزگار فراموش بنده را
زنهار عهد یار وفادار گوش دار
ای دل بساز با غم هجران و صبر کن
ای دیده در فراقش ازین بیش خون مبار
باری خیال دوست ز پیش نظر مشوی
**چون بر وصال یار نداریم اختیار **
حافظ تو تا بکی غم حال جهان خوری
بسیار غم مخور که جهان نیست پایدار
عمر عقاب یکی از طولانی ترین عمرها در میان پرندگان است .
یک عقاب می تواند ۷۰ سال زندگی کند ، اما پس از ۴۰ سالگی
باید ۱۵۰ روز تلاش کند تا بتواند ۳۰ سال دیگر زندگی کند .
در سن ۴۰ سالگی نوک عقاب بلند و کند می شود و دیگر قابل
استفاده نیست . او باید ۴۰ روز نوکش را آنقدر به سنگ بکوبد تا
کنده شود و نوک جدید برایش بوجود بیاید .
چنگالهای عقاب در این سن بلند می شود و دیگر نمی تواند هیچ
طعمه ای را در خود نگه دارد ، اما او باید برود و ۶۰ روز تلاش کند تا
بتواند چنگالهایش را بکند و چنگالهای جدیدی برای خودش ایجاد کند .
بالهای او آنقدر کهنه و سفت می شوند که قدرت پرواز خوب را از
عقاب می گیرند و او باید ۵۰ روز منتظر بماند تا پرهایش بریزد و پرهای
جدیدی روی تنش به وجود بیاید .
بله دوستان این است زندگی عقاب . او ۱۵۰ روز درد و رنج را تحمل
می کند و ۳۰ سال دیگر زندگی می کند ...
سفر ایستگاه
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام !
فریاد کردنت قشنگ
التماست شیرین
تمنایت زیبا ....
پس ترسی نیست از فریادت ، التماس و تمنایت
پس خجالت نخواهم کشید از به خاک افتادنت ...
امروز بیش از هر زمان نیازمند توام
مانند عطش تشنه به آب
مانند نیاز گل به آفتاب
نه ! نه !
مانند نیاز آدم به خدا ...
از ته دل می خوانمت
با همه وجودم
فریادرس و ناجی جز تو ندارم
بر لبه پرتگاهم و دستم به سوی تو دراز
دستگیرم باش ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شب است و همه جا غرق در سیاهی
سکوت وحشت زایی حکم فرماست
نه راهی و نه کوره راهی
نه نوری و نه کورسویی
سر گردانی
آشفتگی و بی قراری
قدم های لرزان
ترس از قدم بعد
فریاد و تمنای خدا
ستاره ای در دور دست رخ می نماید
امیدها زنده می گردد
صدایی مرا می خواند
مسیر حرکتم را یافتم
نه ! نه !
گم گشته ام را یافتم ... ![]()
هفته نیروی انتظامی بر تمامی زحمت کشان و مجریان نظم و حافظ امنیت کشور مبارک باد . درست است که بعضی جاها کاستی نیز هست اما تلاش شبانه روزی این قشر از جامعه واقعا جای تقدیر و تشکر دارد .
چشمانم اشکبار از بی وفایی ...
دلم شکسته از غم و غمها ...
گلویم بغض آلود از فریادهای شکسته و حرفهای در دل مانده ...
دستانم بی حس از حس بودن ...
پاهایم ناتوان از توان حرکت ...
لبانم خاموش از مهر سکوت زندگی ...
گوشهایم مالامال دروغ روزگار ...
و بالاخره در واپسین لحظات یک شب سرد و ساکت یا در تکاپوی یک روز ابری پیمانه پر می گردد و باید سلام داد به ملک الموت ... و بعد هم دفن در خانه های تاریک و نمور زمینی و زیر خروارها خاک ...
براستی این است سر نوشت ...
پس خودت بنویس سر نوشتت را خوش خط تر و زیباتر ای انسان ...
چه سازم توشه ، قبری ندارم
مبادا لیله القدرت سر آید
گنه بر ناله ام افزونتر آید
مبادا ماه تو پایان پذیرد
ولی این بنده ات سامان نگیرد ... ![]()
![]()
![]()
... امشب رحمت دوست جاریست ...
مانند رود ...
نه !
مانند باران ...
اگر دلتان لرزید ...
بغضتان ترکید ...
کسی اینجا محتاج دعاست ... ![]()
![]()
و همچنین خشت خشت خانه های کوفه ....
و ستاره ها و ماه کوفه نیز ...
که شبانگاهان کیسه ی خرما و نان بر شانه های خسته ات بود ...
از درب خانه این مسکین تا درب خانه آن یتیم ...
کمر خسته ات با عشق تحمل می کرد سنگینی بار را ...
... راستی هیچ می دانستی که افتادگی و سر به زیری نخلها فقط تقلیدی از توست .
*****************************************************************
شهادت فاتح خیبر ، شیر شیران و مرد مردان ، علی (ع) بر همه مسلمین جهان تسلیت باد .
مامان میگه : ساعت ۲ عصر بود ، صدای مهیبی همه رو ترسونده بود ، هیچ کس نمی دونست صدای چی بود ، ولی رعب و وحشت عجیبی توی شهر حاکم شده بود ، کم کم بین همه پیچید که صدای موشک بوده و اخبار هم اعلام کرد که ایران مورد حمله رژیم بعثی قرار گرفته ...
۸ سال دفاع مقدس فقط جنگ نبود ، روایت عشق است و خدا ، روایت گذشت است و ایثار . انسانهای زمینی هم بعضی وقتها فرشته می شن ، اون دفاع مقدسیها هم همه فرشته شده بودند ... دنیای عجیببیه ! اون فرشته ها برای گذشتن دیگران پل می شدند اونم کجا ؟ توی میدون مین ... اما الان چی ؟ الانه دیگران را پل می کنیم برای گذشتن خودمون اونم کجا ؟ این دنیای فانی و تموم شدنی ... واقعا که دنیای عجیبیه ! نمی دونم چی باید بگم ، این فیلم های دفاع مقدسو که دیدید خیلی هاشون به جای نشان دادن ارزشهای دفاع مقدس تازه ارزشهای اونو از بین هم می برن یا کمرنگ می کنند . چرا ؟ یه بسیجی با موهای ژل زده و لباس شیک و اتو کشیده میره جبهه اونجا هم بعد از اینکه ۲۰۰ عراقی رو با دست خالی و بدون اسلحه اسیر کرد و کشت و تازه آقا مجروح می شه و سر از بیمارستان در میاره و اونجا هم یه پرستار می بینه و بعدشم نامه نگاری و تلفن و چت و قرار توي پارك محل و سينما و كافي شاپ و كافي نت و خلاصه که مبارکه . ای اقا این بنده خداها توی اون موقعیت ژل و ژیلت و شونه و آينه و حموم و اتوشون کجا بود ؟ دار و ندارشون یه چفیه بود شما بخوانید حوله ، ملافه ، سفره و يه قرآن و نهايتش يه كاغذ و قلم . عشق اونا تفنگ بود و خمپاره ، سيم خار دار بود و عمليات . نه اينكه دل بستگي دنيايي نداشتند ، بله داشتند اما قدرت اراده شان از دل بستگي هاشون بيشتر بود و به خاطر ايني كه ما بهش ميگيم خاك وطن همه چيزو در درجه دوم اهميت قرار دادند و دست از همه چيز شسته و دل بريده رفتند توي قلب آتش . بهتر است به قول سهراب چشمها را بشوييم و و طور ديگري ببينيم .
پيكرم را ببريد
حومه خانه مادر
تا كليدي را كه به جاي مانده ته زنبيل اش ، بردارم
بعد تشييع كنيدم
ببريدم به بهشت ... ![]()
ح . فرازمند
فرياد فرياد !
فرياد از اين دوران تار تيره فرجام .
...
هر جا كه اشكي مرده بر تابوت يك عشق ...
هر جا كه قلبي زنده ، مدفون گشته در خون ...
هر جا كه آه بي كس آوارگي ها ...
دل مي شكافد ، در خم پس كوچه هاي مرگ ...
در سينه ي بي صاحب يك طفل محزون ...
هر جا كه ديروزش ، غم افزا حسرتي تلخ ...
بر ديده بيكاري بدبخت فرداست ...
هر جا كه روزش ، انعكاسي وحشت انگيز ...
از شيون تك سرفه ي خونين شبهاست ...
هر جا كه رنگ زندگي ، از چهره عشق ...
از ترس فرداهاي ناكامي ، پريده است ...
يا آتش عصيان صدها كينه گنج ...
در تنگ شب ، در خون خاموشي تپيده است ...
دريا ... بدريا ...
صحرا به صحرا ... سر به سر ... تا اوج افلاك ...
آنسان كه من كوبيده ام بر فرق اوراق ...
فرياد عصيان ، از تك دلها رميده است ...
فرياد فرياد ! ...
شامم سيه ، بامم سيه ، دل رفته بر باد ...
سر گشته ام در عالمي سر گشته بنياد ...
كاشانه ام : سرپوش عريان سفره فقر ...
گمنامي ام : تابوت يادي رفته از ياد ...
در سينه ام ديگر نشاني از نفس نيست ...
در خانه ام جز سايه بيگانه ، كس نيست ...
ديوانه شد ، ز بس بيگانه ديدم ...
بيگانه با خود ، بس كه خود ديوانه ديدم ... پروردگارا
پس مشعل عصيان دهر افروز من كو ؟
فرداي ظلمت سوز من كو ؟ روز من كو ؟
فرياد افلاك افكن ديروز من كو ؟
رفتند ... ! مردند ؟ !
فرياد فرياد ! ...
اي زندگي ها ...
اي آرزوها ...
اي آشنايان ...
اي آسمان ها ، ابرها ، دنيا ...
عمرم تبه شد ، هيچ شد ، افسانه شد ، واي !
آخر بگوييد ! تا كي پي تك دانه اي ، پايبند صد دام ؟ !
فرياد فرياد ! ...
............. خلاصه اي از فرياد فرياد برگرفته از كتاب ماسه ها و حماسه ها
اندوه را فراموش کن ،
عشق در همین حوالی آهسته نشسته است .
باور کن قلبت را ، که آکنده از عشق و پاکی است .
و بشکن ، افسون سیاهی را بشکن و در شب طلوع کن ، بی پایان !
نگاه کن ! چشمان من غبار می زدایند تا وارث نگاهت بمانند .
تازه باش ، تازه !
و طراوت را و تازگی را از عشق دریغ مکن !
و من هم به پاس سخاوت تو و به ظرافت نام عشق ،
تمام احساسم را به تو هدیه می کنم ... ( امیر منصوری )
من از نهایت تاریکی حرف می زنم
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ...
و امروز قحطی عشق است و خدا ...
*********************************************************************
در قرن ما نان گرسنه است ... امروز یه کتاب توی شیراز خریدم که این جمله اش خیلی به دلم نشست . چون فکر می کنم که یه جورایی داره راست میگه یعنی درست میگه ...
اما قطعه مختصر بالا را نمی دونم کجا و کی خوندم اما میدونم که شما حتما با نظراتتون در مورد این مطلب کمک بزرگی به من می کنید . درسته ؟؟؟
حالا چرا شعر زیر که از حمید عسکری است و خودش هم آن را در آلبومش (کما) خوانده را من دوست دارم و هر وقت دلم می گیرد گوش می کنم بماند. یعنی دلیلش بماند ... اما به یکبار خواندن یا گوش دادنش می ارزد :
می خوام تلافی بکنم ، چشمای تو یادم میاد
می خوام برم از پیش تو ، صدای تو بازم میاد
چرا ولم نمی کنی ؟ چرا نمی زاری برم ؟
برو که من خسته شدم ، می بینی طاقت ندارم
یه روز تلافی می کنم هر چی بدی کردی به من
این همه بی وفایی هات جواب خوبی بود به من
هر چی صبوری می کنم میگم یه روز درست میشه
چقدر باید ببخشمت اینکه زندگی نمی شه ...
پرستو های عاشق در بند ، آزادگان سر افراز ، فرزندان بنام ایران زمین ، ۲۶ مرداد ماه سالروز آزادیتان از چنگال شیطان زمان مبارک باد ...
و شادی نیز
عشق زیباست
و آزادی نیز
مرگ هم زیباست
و زندگی و هر آنچه در جهان است
آه اما
تنها انسان است
انسان
که نا عادلانه زیباست ...
مجموعه شعر دو سنگ آسیاب ـ حمید نورابادی





