تبليغاتX
خدا و عشق ، شیطان و هوس - پرستو ها از بند آزاد شدند .
یکی گوسفندی پیش پایشان قربانی می کرد ... یکی صلوات می فرستاد و اسفند دود می کرد ... مادری با چشمان کم سو و قاب عکسی در دست منتظر بود که شاید خبری از مسافر در بندش بگیرد ...پدری کمر خمیده با نگاهی مضطرب در میان کاروان پرستوها به دنبال گم گشته اش می گشت ... خواهری نگران چشمانش را بسته بود و زیر لب دعا می خواند و هر چند لحظه بک بار صدای آمینش شنیده می شد ... برادری با بی صبری منتظر بود که شاید تکیه گاهش را ببیند ... پسر بچه و دختر بچه ای گوشه چادر مادرشان را گرفته بودند و بین جمعیت دنبالش می گشتند ... دخترک :مامان  یعنی بابا امروز میاد ؟؟؟؟؟ ... مادر امیدوارانه در حالیکه نگاهش از کاروان جدا نمی شد گفت : ایشالا که میاد مامان ... پرستوها آمدند ... مشتهای گره کرده شان نشان پیروزیشان بود ... چهره خسته و غبار گرفته شان نشانی از سالها مقاومت و تحمل رنجها بود ... اشکها و لبخندهای در هم آمیخته شان ، شوق بود و شور و شادی ... چشمشان که به عکس امام می افتاد صدای گریه هایشان بلند تر هم می شد ... خیلی منتظر دیدنش بودند ، به فرمانش لبیک گفته بودند و جان بر کفانه دل و دست از تمام وابستگی های دنیا کنده بودند و به میدان عمل رفته بودند ... امام هم خیلی منتظر دیدن جوانان صالح و برومندش مانده بود ، اما باز هم دست تقدیر روزگار بود که سر نوشت را معین می کرد و دیدار این دو معشوق را به قیامت نهاده بود ... پرستوها خیلی را به انتظار گذاشته بودند و خیلی از این منتظران را تاب دوری نبود و نتوانستند انتظارشان را به  انتها برسانند ... من خود به چشمان خود دیدم که پرستویی با چشمان اشکبار در بین استقبال کنندگانش به دنبال مادرش می گشت ... با هر بهانه ای که بود او را رازی کردند که تا فردا صبح برای دیدن مادر صبر کند ... صبح شد و به جای دیدن مادر با دسته ای گل به زیارت مزار مادر رفت و او ماند و یک دنیا دل تنگی ، درد دل و حرف نگفته ... و باز هم دست تقدیر روزگار ... 

پرستو های عاشق در بند ، آزادگان سر افراز ، فرزندان بنام ایران زمین ، ۲۶ مرداد ماه سالروز آزادیتان از چنگال شیطان زمان مبارک باد ...         

نوشته شده توسط علی ( آ قای 13 ) در جمعه 26 مرداد1386 ساعت 11:13 | |