در دور دست غوغایی ست و در چشمان تو چه می گذرد ؟!
اندوه را فراموش کن ،
عشق در همین حوالی آهسته نشسته است .
باور کن قلبت را ، که آکنده از عشق و پاکی است .
و بشکن ، افسون سیاهی را بشکن و در شب طلوع کن ، بی پایان !
نگاه کن ! چشمان من غبار می زدایند تا وارث نگاهت بمانند .
تازه باش ، تازه !
و طراوت را و تازگی را از عشق دریغ مکن !
و من هم به پاس سخاوت تو و به ظرافت نام عشق ،
تمام احساسم را به تو هدیه می کنم ... ( امیر منصوری )

